نادانی، زادگاه پذیرش استبداد است

نادانی، زادگاه پذیرش استبداد است


معاون آموزشی و تحصیلات تکمیلی دانشگاه عنوان کرد؛

نادانی، زادگاه پذیرش استبداد است

 



معاون آموزش و تحصیلات تکمیلی دانشگاه شهید چمران اهواز در پیامی به مناسبت هفته سرآمدی آموزش و تجلیل از مقام استادان این دانشگاه، عنوان کرد: نادانی، زادگاه پذیرش استبداد است هر آن چه و هر آن که مسئولیت فهمیدن را از ما ساقط نموده و به دیگری محول می سازد، مروج و مشوق نادانی است.

به گزارش روابط عمومی دانشگاه شهید چمران اهواز، در متن پیام دکتر عبداله پارسا آمده است:

چنان ابراهیم، تبر پرسش را برای شکستن بت های جهل و سکوت در دستانم گذاشته ای و چنان ایوب، بر سست قدمی ام صبوری می کنی؛ چون شعیب، راه می گشایی و به انصافم دعوت می کنی؛ کم فروشی نمی کنی و از گران فروشی پرهیزم می دهی؛ معجزه کلامت کم از کلام کلیم نیست که ره به سوی نور شکافت و نفس گرمت کم از دم مسیحا نیست که جان را تازه می کند.

 آغوش گرمت مثال بال های مهربانی مصطفی است که برای هدایت، زیر پای مردم گسترانید:

ورع را بر طمع، ترجیح دادی     خدا را در عمل توضیح دادی

ای پیام آور دانایی، ای معلم عزیز، اما من تو را آسمانی نمی دانم  تو از زمینی، من از خاک، خزانه علمت را برای نشر سخاوتمندانه، ذره ذره آموختی   و گنجینه حلمت را برای اغماض بزرگوارانه، اندک اندک اندوختی. کم فروغی چشمانت، از  شدت سخاوت در روشن ساختن ذهن های تاریک است و تکیدگی قامتت از اوج شهامت در بالنده ساختن اندیشه های خام.

علی فرمود در هر کار، باید       از اول علم و دانش حاصل آید

رخ زرد من از بی دانشی هاست     به علم و حلم تو این غم، سرآید

اما من تو را آسمانی نمی دانم  تو از زمینی، من از خاک؛ خورشید نیستی که بسوزانی، ماه نیستی که روی سپیدت را وامدار دیگری باشی؛ نه ستاره ای که در افلاک سیر کنی و نه شمعی که از حرارت وجودت بر خاک شوی. موی سپید را به نقد جوانی خریده ای و روی سپید را به نشر دانایی، می دانم عاشقی، کاری نمی شود کرد؛

شرط عاشق شدن، دل درد است               عشق همراه با رخ زرد است

                    دعوت دل به خواب و آرامش            نه ز عشق است و نی هم از درد است

                     گو به دل سر برار و صیحه بکش              سر به سر عشق شو، عشق از مرد است

داستان زندگیت، شرح حال عزت و آزادگیست؛ هنرمندانه علم آموختی و در طریق آموزش آن سوختی. عمر ارزشمند را بها دادی تا بهانه ای باشد برای لبخندی از سربلندی میهنت؛ هنرت را به عشق آمیختی و علمت را به جامه فروتنی آراستی

آن چه می دانند مردم از هنر            آن چه از دانش، بشر دارد به سر

هر چه از اندیشه و فکر و نظر        جملگی محصول عشق است و هنر

با ظلم بیگانه ای و در نبرد با جهل آماده ؛ این شرح عشق و آزادگیست، سازندگی با تو معنا می یابد.

رادمردان شریف سرزمین           باد بر آنها درود و آفرین

      جملگی از دامن تو بر شدند         قاضی و دانشور و افسر شدند

    گر طبیبند و وکیل و شهردار       فارغند از رنج های بی شمار

     حاصل رنج شب و روز شماست        آن چه از آبادی ایران به جاست

اما من تو را آسمانی نمی دانم        تو از زمینی و من از خاک

تو را دریای بیکران نمی خوانم، دریاها آن قدر عمیق و تاریکند که در دل هراس می افکنند و عطش را فرو نمی نشانند. می خروشند و می مانند، تو چشمه ای، زلال و بی صدا، شیرین و صمیمی، می جوشی و جریان داری

با ما تو کریمانه کنی لطف فراوان      سرلوحه ایمانی و سرچشمه احسان

تو را به قله های رفیع تشبیه نمی کنم، قله ها آن قدر گردن فرازی می کنند که هم راه صعود را بسته اند و هم فرصت فراز را گرفته اند؛ تو رهنمون فرازی، پر از جاده های باز

صد راه خیر به مردم دهی تو یاد      صد آفرین به ره نیکوی تو باد

اما هنوز هم تو را آسمانی نمی دانم  تو از زمینی و من از خاک؛ ای زمینی، ای عزیز، در طلب نیاز، در جستن بالی برای پرواز، در ابتدای این جاده های تند، تا لحظه های رسیدن به انتها، تا اوج، تا خدا، با من باش،   می خواهم پا جای پایت بگذارم؛دست مرا بگیر، با چشم های خودت مرا ببین، با لبخندهای خودت مرا صدا بزن، با من باش، همراه من باش، من از خاکم، زمینی باش، تو حتی مثنوی هم نباش طولانی و یکنواخت؛ غزل باش کوتاه و شیرین برای من که شاگردم، معلم باش؛ معلم باش.

در نشیب زندگی  همچون درخت    در فرازش هم چو سان ابر باش

ابر چون هستی سخاوتمند، ریز      گر درختی پر بر و پر برگ باش

سیر کن صحرای لب خشکیده را      رهروان خسته جان را سایه باش

رود را جاری کن و جانش ببخش       مرغ بر جا مانده را یک خانه باش

نادانی، زادگاه پذیرش استبداد است. هر آن چه و هر آن که مسئولیت فهمیدن را از ما ساقط نموده و به دیگری محول می سازد، مروج و مشوق نادانی است. معلم، مشوق فهم است و مروج اندیشه؛ ما  را به پرسش فرا می خواند و به آزادگی می ستاید پس شایسته دوست داشتن است و عشق ورزیدن.
                                      بر لوح دلم نوشته ام از  سر شوق     عشقم به تو ناتمام است هنوز
                                            این سعی بلیغ نیز نبود کافی       آهوی غزل نه رام رام است هنوز

 

آدرس کوتاه :